تبليغاتX
رویای رسیدن ...
 

می گویند: بتاب! 
از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سایه روشن می زنم!
می گویند: بخوان!
از ابتدای خلقت تا روزهای نیامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگی خود فریاد می زنم!
می گویند: برقص!
از بلندای ناز تا خواهش نیاز!
و من؛ بی تاب! دوش به دوش پروانه ها دیوانه می شوم!
می گویند: بمان!
از دیروز روز تا فردای شب!
و من...
و من می روم!
که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
می روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فردای روزتر؛

اما؛
آخر بی همسفر که نمی شود پرید!
باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد!
تو بالهای مرا بگیری و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنی

...

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/12/15 و ساعت 1:59 بعد از ظهر |
 

 

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

                        عمریست که کار من و دل همه در کار دعا شد...

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/12/09 و ساعت 2:42 بعد از ظهر |
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آنها که می هراسند بسیار تند،

بر آنها که زانوی غم بغل می گیرند بسیار طولانی

و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

 

اما بر آنها که عشق می ورزند،

                                       زمان را آغاز و پایانی نیست.

                                                                             "ویلیام شکسپیر"

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/10/05 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |
 

بیا معامله کنیم!
تو بخواب
من بنشینم کنار تخت
تو خواب ببین من هم شروع کنم به نوشتن رویا هایت...
قسم یاد می‌‌کنم هر آنچه که ببینی‌ همان را می نویسم!
میخواهی‌ که فرار کنیم در رویا هایت؟
بدون هیچ واهمه‌ای از عاقبت کارمان
تو کفش‌هایت را در بیار و پا برهنه
من هم چشم‌هایم را ببندم
هر کجا که پا گذاشتی، یک غزل، یک بیت...! 

بیا معامله کنیم هر طپش قلب تو برابر با نفس هایم؟
تو بخند من هم رنگ خودکارم را عوض کنم!
گریه کن تا بایستم، هیچ نگویم، ننویسم!
تا درست بباری
من هم مست شوم از بارش دلچسبت!
آخر نقشه دارم گلم
می خواهم کلاه سرت بگذارم،دبه در بیاورم سر رنگین کمان چشمانت...!

راستی‌ گلم
آنقدر پهلو به پهلو نشو در خواب...
نکند گرمت هست؟
اگر هست بگو تا که نبوسمت
نفس زدن‌هایت را گره نزنم بر کاغذم،شعرم...!

بی‌تابی که میکنی‌ فصل شعر‌هایم تغییر می‌کند
یکباره دیدی که از بهاری به پاییزی جهیدم
آرام که میشوی تابستانی میشوم
لبخند که می زنی‌ برفی ی تنهایی‌‌ام آب میشود!
هزار شکوفه می زنم از خوشحالی

ای جان گلم...
در خواب حرف هم که می زنی‌...!

راستی‌
می خواهی‌ که آرام ملافه را از روی تنت بر دارم؟
میخواهی‌ که سبزه زار تن عریانت را با زبان شعر شرح بدهم؟!
میخواهی‌ که از زبان گلهای ملافه ات احوال تک تک تار مویت را بپرسم؟!
قسم میخورم که جز حقیقت چیز اضافی ننویسم!
نمی خواهی که معامله کنیم؟!
تو ناز کن من هم نازت را بکشم
قلّک حس با تو بودنم پر هست با اسکناس‌هایی‌ به شکل دوست داشتنت!
هر یک ناز و کرشمه ات را با یک شاخه گل عوض میکنی‌؟
چطور هست هان دلکم؟!
ضرر نمیکنی‌ باور کن
فوق فوقش اگر ضرری هم باشد این میان من می‌کنم
دلم خوش هست که برای خریداری ناز تو بوده گلم
چه کسی‌ بهتر از تو؟

ای جان گلم
نگاه کن
جای لبانت روی بالشت افتاده هست
هر بار که نفس می‌کشی
دسته دسته سوسن و نسترن غنچه میدهند!

گلم
راستش را بخواهی‌
خیلی‌ خوشحالم که طرف حسابم تویی!
اصلا آتش زدم به هستی‌ ام
بیا گلم
همه اش برای تو
فقط پیشم باش، همین...

"جزء معدود نوشته هائی بود که به شدت به دلم نشست، لیلی عزیزم برام گذاشته بود، می دونه دوستش خرابه این نوشته هاست. از بهرنگ قاسمی بود"

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/09/04 و ساعت 9:50 بعد از ظهر |
 

این روزها کارم شده انتظار و انتظار و انتظار.

صبحها که از خواب بیدار می شم، به محض اینکه چشمامو باز می کنم، اول به تو سلام می کنم.

بهت صبح بخیر می گم و باز هم یادآوری می کنم که به یادتم و به انتظارت.

باهات صبحانه می خورم، با تو می رم سر کلاس، می رم سر کار، می رم خرید، سوار اتوبوس و تاکسی می شم. قدم به قدم، باهات راه می رم. موقع عبور از عرض خیابون، نگرانت می شم. لحظه به لحظه، به یادتم. نفس به نفس، اسمت رو صدا می زنم. 

تا اینکه خورشید نم نمک میره به آغوش مغرب. با غروب خورشید، آرزوهایی که برای اون روزم داشتم غروب می کنه. شاید به خاطر همینه که لحظات غروب اینقدر دلتنگت می شم، چون یه روز دیگه گذشت و تو نیومدی.

شب که می خوام بخوابم کلی با خدا حرف می زنم و برای فردا ازش قول می گیرم، ظاهرا اونم قول می ده، اما نمی دونم چرا...

یکمی با تو حرف می زنم و از اتفاقاتی که امروز افتاده برات تعریف می کنم، برات می گم که چشم و گوشمو بستم، از دیدن و شنیدن هر چی که یادتو، خودتو بخواد ازم بگیره. بعدشم بهت شب بخیر می گم و آروم چشمامو می بندم تا دوباره چشمها و خنده هاتو ببینم، چشمهامو می بندم مبادا صورتت، دستات، حرفات، قد و بالات از یادم بره و می خوابم...

تازه! شبها هم خوابتو می بینم، نمی دونن! تو رو از من بگیرن، رویاهای شب و روزم رو که نمی تونن ازم بگیرن... 

هر روز تکرار و تکرار . اما تکرارش هم قشنگه. من که دوستش دارم... 

 

نمی دونم! مگه آدمها غیر از این چی می خوان. اینکه یک نفر اینقدر دوست داشته باشه خیلی خوبه، مگه نه؟! خیلی لذت بخشه. خیالت راحته که یکی همیشه به یادته، 

                     منتظرته،

                     فارغ از هر چشم داشتی،

                     فقط و فقط به خاطر خودت، 

                     به خاطر وجودت،

                     بدون قید و شرط 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/08/20 و ساعت 10:17 بعد از ظهر |
 

...

ناگهان به کنار رودخانه ای رسید. دید که ماه در رود شنا می کند! با تنی عریان به رنگ دوست داشتن! آری، تن می شوید و بر چهره رود چین می افکند و اینک صدای شستشوی اندام او در سکوت شب، «بانگ آب»! لحظه ای در او خیره می شود، می نگرد و به نگریستن ادامه می دهد، بی تاب می شود، ناگهان همچون یک پاره شوق، می پرد و خود را بر روی ماه می افکند، تن عریان او را در آغوش می فشرد و می فشرد و می فشرد، آنچنان سخت، آنچنان جنون آمیز... تا... جان می دهد.

لحظه ای بعد آرام و سیراب وصال، در آغوش مهتاب، تن رها کرده بر بستر آب!

                                                                                                     و اینچنین می میرد.

چنین ایده آلی است که ارزش آن را دارد که فرد، زندگی و حتی هستی خویش را فدا کند، زیرا منطقاْ آنچه فدا می شود باید در ارزش، کمتر بیارزد، از آنچه فدای آن شده است وگرنه «لذت بردن و ماندن خویش را نابود کن تا دیگران بمانند و لذت ببرند» دعوتی است که فقط آدمهای ساده «احساساتی» و «دوست داشتنی» و «خوب» اجابت می کنند. یا کسانی که عقلشان جوری است که در اثر تبلیغ و تلقین و تجلیل و موسیقی و شعر و سخنرانی غالباْ در محاسبه اشتباه می کنند، خودخواهی آنها را وامیدارد که خود را نابود کنند تا قبرشان گلباران شود!

...                                                                                                     

                                                                                                        "دکتر علی شریعتی"

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/08/13 و ساعت 10:9 قبل از ظهر |
 

دیروز روز عجیبی بود. عاشق بارونم، بارون می بارید و من توی حال خودم بودم. ساعت ۶.۵ نون گرفتم و رفتم صبحانه رو با دوست جون خوردم. الحق! صبحانه خوشمزه ای بود،خیلی خوش گذشت. بعدش باهم رفتیم به سمت دانشگاه.

توی مسیر طبق عادت مالوف زدیم زیر آواز اما تمام اینها برای دور شدن از حال و هوای عجیبم بود. خیلی اتفاقی وسط راه پیاده شدیم. و باز هم بسیار اتفاقی یه غریب آشنا رو دیدم، با رنگ و رویی زرد و پریده... آخه خدایا توی اون بارون و ترافیک که هر کسی دنبال اینه که زودتر به مقصد برسه من بیچاره چرا باید به این وضوح و با دقت و تامل کافی، می دیدمش. دیدن اون بنده خدا جز اضافه کردن به غم و غصه هام هیچی برام نداشت، باورم نمی شد ... بگذریم، دلتنگی از یک طرف، صحنه ای رو که دیده بودم هم از طرف دیگه، باعث به هم ریختگیم شد اساسی. از جلوی چشمم کنار نمی رفت، مدام چشمام پر اشک می شد، اصلا هیچی از درس و کلاس نفهمیدم. مگه بغض ولم می کرد، شب که داشتیم بر می گشتیم خونه، دوست جون که به شدت نگرانم شده بود، تصمیم گرفت که یه کاری برام انجام بده، من رو برد یه جای خیلی خوب، یه ذره، فقط یه ذره سبک شدم... اما صحنه ای که صبح دیده بودم رو باید چی کار می کردم...

    

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/08/12 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |
 

شتاب کن!

              که آفتاب عشق زورمندتر از مرگ است.

شتاب کن!

              دستانم را بگیر،قبل از آنکه بی تو رها شوم.

شتاب کن!

              و آهسته، نوای عشق را در گوشم زمزمه کن، آنگونه که برایت نجوا کردم.

شتاب کن!

              که فرصتی نمانده، لحظات بی هم بودن طولانی شده.

شتاب کن!

              جدائی نزدیک است و وصال نزدیکتر، چون منم و چون توئی.

شتاب کن!

              که فصل من و تو، ما شود.

شتاب کن!

              که دیگر نمی خواهم بی تو بودن را.

شتاب کن!

              نمی خواهم ارمغان آینده چیزی مثل حسرت باشد.

شتاب کن!

              که به معجزه عشق ایمان داریم. 

 

                                                                در کنار تو همه چیز دارم اگرم هیچ نباشد،                

                                                                                                                ای کاش...           

      

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/08/07 و ساعت 4:40 بعد از ظهر |
 

چه چیز خاموش کننده تر از نوازش هست؟

نوازش شراب تندی است،

در زیر دستهای نوازشگر

زبان گنگ می شود

لب ها خسته از هم رها می شوند

حتی پلک ها بسته می شوند

و نگاه ها سر به درون می برند

و بازی های خاطرات و سایه های گریزنده

خیال های رنگین را

که در فضاهای مهتابی رویا می گذرند تماشا می کنند

چه صحنه ها و بازی ها و رنگ های تماشایی

                                          و

                                            سکر آوری!                                          "دکتر علی شریعتی"

 

با شنیدن( این) نوای دلنشین، یکباره دلم تپید که بگویم:

مهربانم، آرام دلم، بهترینم... 

ببین! ببین چقدر دلتنگم،

دلتنگ همه چیز،

شاید هم، موضوع این روزها به این دلتنگی دامن می زند،

رفتن برای همیشه... 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/08/05 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |
 

دفترش رو داد دستم و گفت بخونش. مدتها بود دلم می خواست این دفتر رو ورق بزنم. دفتری بود ساده، مثل دلش، با -به قول خودش- خط خطی هائی صادق و صمیمی. رسیدم به صفحه ای که نظرم رو جلب کرد.


" دیدگاه من و تو نسبت به این رابطه خیلی با هم فرق داشت. برای من، اولین بار بود که رابطه ای با این مشخصات و با این عنوان شکل می گرفت، اما برای تو بارها و بارها تکرار شده بود. نمی دونم شاید به دلیل تازگیش، همه چیز رو به راحتی باور کردم. به حرفهات ایمان داشتم و به خودت اعتماد. حتی کوچکترین احتمالی هم نمی دادم که صداقت، توی رفتار و کلامت نباشه. به دلیل این حس شفاف، حاضر بودم هر کاری انجام بدم، هر کاری... کارهائی که وقتی بچه تر بودم و مثلا عقلم ناقص بود، هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم انجام بدم. نمی دونم چی شد یهوئی...

 اصلا حواسم نبود که تفاوت نگرش ما، نسبت به یک چیز، برداشتهای متفاوتی رو در پی داره و همین باعث شد که به اینجا برسم. آره توی رابطه مون من اشتباه کردم. یک اشتباه بزرگ. شاید اگه من هم مثل تو زیاد می شنیدم و می دیدم، درست و به موقع اقدام می کردم و خام دلم نمی شدم، بگذریم...

صادقانه هر چیزی که توی دلم بود رو به زبون می آوردم، اما به نظر خودم این اشتباهم نبود، چون آدم از نیمه گمشده تازه یافتش، چیزی رو مخفی نمی کنه، حتی احساسش رو. تمام احساسم رو که از ذوق و شوق بی پایانی نشات می گرفت بیان می کردم، چند بار دیگران بهم متذکر شدند که "نکن، خودت رو نگهدار، داری تخته گاز می ری. تو با احساسی، اما اون به خودش می گیره، دیگه نمی تونی جمعش کنی ها". اما من بهت ایمان داشتم که می فهمی، بعید می دونم به خطا رفته باشم، مگه نه! هر چند باز هم به نظرم اشتباه نکردم. خوبه! با تو یاد گرفتم احساسم رو مخفی کنم، همیشه.

 هر زمان که برنامه هات رو مرتب می کردی، جائی برای من و دلتنگی هام نمی گذاشتی. چون مشغله ات خیلی زیاد بود! اما قطعا خیلی بهتر از من می دونی که تمایل و خواستن، مشغله نمی شناسه، مگر اینکه این مشغله، دلبستگی باشه، به جای دیگه، به کس دیگه!

 اما باز هم خواستنم اشتباه نبود، صداقتم خطا نبود. فقط یک اشتباه داشتم که بهش معترفم و قبول دارم که خطا بود. شاید برای از دست ندادنت بود، اینجا دیگه باید بگم اشتباه کردم. گاهی به خودم می گم، آدمی که ادعا می کنه خیلی زود همه چیز دستگیرش می شه و خیلی سریع به همه چیز پی می بره، پس باید اون مثلا اشتباه رو، به پای مبتدی بودنم، به پای گم شدن توی عشقی که از عمق جان بر می خاست بگذاره. اصلا این مدعی باید خیلی باهوش تر از اینها باشه.

 اشتباهم اینجا بود که لحظه به لحظه به یادت بودم، به فکرت بودم، حتی لحظاتی که تو کنار کس دیگه ای بودی و من به روی خودم نمی آوردم که متوجه شدم، مبادا از دستت بدم.

بعد از جدائیمون چند بار خیلی اتفاقی دیدمت! دیر وقت بود، نه مثل همیشه خیلی زود! ظاهرا مشغله هات تموم شده یا شایدم مدلشون فرق کرده!"

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 89/07/18 و ساعت 7:29 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM