دفترش رو داد دستم و گفت بخونش. مدتها بود دلم می خواست این دفتر رو ورق بزنم. دفتری بود ساده، مثل دلش، با -به قول خودش- خط خطی هائی صادق و صمیمی. رسیدم به صفحه ای که نظرم رو جلب کرد.
" دیدگاه من و تو نسبت به این رابطه خیلی با هم فرق داشت. برای من، اولین بار بود که رابطه ای با این مشخصات و با این عنوان شکل می گرفت، اما برای تو بارها و بارها تکرار شده بود. نمی دونم شاید به دلیل تازگیش، همه چیز رو به راحتی باور کردم. به حرفهات ایمان داشتم و به خودت اعتماد. حتی کوچکترین احتمالی هم نمی دادم که صداقت، توی رفتار و کلامت نباشه. به دلیل این حس شفاف، حاضر بودم هر کاری انجام بدم، هر کاری... کارهائی که وقتی بچه تر بودم و مثلا عقلم ناقص بود، هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم انجام بدم. نمی دونم چی شد یهوئی...
اصلا حواسم نبود که تفاوت نگرش ما، نسبت به یک چیز، برداشتهای متفاوتی رو در پی داره و همین باعث شد که به اینجا برسم. آره توی رابطه مون من اشتباه کردم. یک اشتباه بزرگ. شاید اگه من هم مثل تو زیاد می شنیدم و می دیدم، درست و به موقع اقدام می کردم و خام دلم نمی شدم، بگذریم...
صادقانه هر چیزی که توی دلم بود رو به زبون می آوردم، اما به نظر خودم این اشتباهم نبود، چون آدم از نیمه گمشده تازه یافتش، چیزی رو مخفی نمی کنه، حتی احساسش رو. تمام احساسم رو که از ذوق و شوق بی پایانی نشات می گرفت بیان می کردم، چند بار دیگران بهم متذکر شدند که "نکن، خودت رو نگهدار، داری تخته گاز می ری. تو با احساسی، اما اون به خودش می گیره، دیگه نمی تونی جمعش کنی ها". اما من بهت ایمان داشتم که می فهمی، بعید می دونم به خطا رفته باشم، مگه نه! هر چند باز هم به نظرم اشتباه نکردم. خوبه! با تو یاد گرفتم احساسم رو مخفی کنم، همیشه.
هر زمان که برنامه هات رو مرتب می کردی، جائی برای من و دلتنگی هام نمی گذاشتی. چون مشغله ات خیلی زیاد بود! اما قطعا خیلی بهتر از من می دونی که تمایل و خواستن، مشغله نمی شناسه، مگر اینکه این مشغله، دلبستگی باشه، به جای دیگه، به کس دیگه!
اما باز هم خواستنم اشتباه نبود، صداقتم خطا نبود. فقط یک اشتباه داشتم که بهش معترفم و قبول دارم که خطا بود. شاید برای از دست ندادنت بود، اینجا دیگه باید بگم اشتباه کردم. گاهی به خودم می گم، آدمی که ادعا می کنه خیلی زود همه چیز دستگیرش می شه و خیلی سریع به همه چیز پی می بره، پس باید اون مثلا اشتباه رو، به پای مبتدی بودنم، به پای گم شدن توی عشقی که از عمق جان بر می خاست بگذاره. اصلا این مدعی باید خیلی باهوش تر از اینها باشه.
اشتباهم اینجا بود که لحظه به لحظه به یادت بودم، به فکرت بودم، حتی لحظاتی که تو کنار کس دیگه ای بودی و من به روی خودم نمی آوردم که متوجه شدم، مبادا از دستت بدم.
بعد از جدائیمون چند بار خیلی اتفاقی دیدمت! دیر وقت بود، نه مثل همیشه خیلی زود! ظاهرا مشغله هات تموم شده یا شایدم مدلشون فرق کرده!"
+ نوشته شده توسط خاطره در
89/07/18 و ساعت
7:29 بعد از ظهر |